علما شيعه و سرود انتظار

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

--

روى عن النبى (صلى الله عليه و آله و سلم) اءنه قال: ((ان لله كنوزا تحت عرشه و مفاتيحه فى اءلسنه الشعراء
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت است كه فرمود: خداوند را در زير عرش گنجينه هايى است كه كليدهاى آن در زبان هاى شعراست.(668)
در پهنه ادبيات انتظار، ((شعر)) از جايگاه ممتازى برخوردار است. افزون بر آن كه، رواياتى به شكل عام در جهت تشويق به سرودن شعر در منقبت حضرات ائمه اطهار و رسول خدا ((عليهم صلوات الله اجمعين)) وارد شده،(669) احاديث ديگرى به شكل خاص وارد شده است كه سرودن شعر در مدح حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) و تشكيل مجالس و خواندن شعر و مديحه براى آن امام موعود را از وظايف در قبال مولايشان دانسته است.(670)
گذشته از شاعران معروف پارسى گوى، چون اسدى، مولوى، عطار نيشابورى، خواجوى كرمانى، حافظ، شاه نعمت الله ولى، نظامى گنجوى، عبدالرحمن جامى و... كه در مدح مهدى آخرالزمان (عليه السلام) اشعارى سروده اند؛ جمعى از عالمان شيعه نيز در مدح آن حضرت و شرح حال عاشقان و غيبت و انتظار و فرج، اشعار نغزى سروده اند: از جمله: شيخ حر عاملى، سيد حيدر حلى، شيخ بهايى، مرحوم صيمرى، سيد على خان مدنى شيرازى، مولى محسن فيض كاشانى، حاج مولى هادى سبزوارى، آيت الله شيخ محمد حسين اصفهانى، آيت الله سيد محسن امين، شهيد شيخ فضل الله نورى، علامه حائرى سمنانى، مرحوم الهى قمشه اى، حضرت امام خمينى، آيت الله صافى گلپايگانى، آيت الله مكارم شيرازى، آيت الله حسن زاده آملى و...
در اين قسمت، شوريدگان روى دوست را بدين مائده معنوى فرا مى خوانيم و زمزمه گر برخى از اين سروده ها مى شويم؛ باشد كه برخى را از اين (ره)، معرفتى حاصل شود و ديگرانى را انسى و الفتى.

الف - برخى از غزليات محدث و عارف كبير، مولى محسن فيض كاشانى كه تضمين ابياتى از ديوان حافظ است.

اءلا يا اءيها المهدى، مدامَ الوصل ناولها   كه در دوران هجرانت بسى افتاد مشكل ها
صبا از نكهت كويت نسيمى سوى يار آورد   ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
چو نور مهر تو تابيد بر دلهاى مشتاقان   ز خود آهنگ حق كردند و بر بستند محمل ها
دل بى بهره از مهرت، حقيقت را كجا يابد   حق از آيينه رويت، تجلى كرد بر دلها
به كوى خود نشانى ده كه شوق تو محبان را   ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محمل ها
به حق سجاده تزيين كن، مَهِل محراب و منبر را   كه ديوان فلك صورت، از آن سازند محفل ها
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل   ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحل ها
اگر دانستمى كويت، به سر مى آمدم سويت   خوشا گر بودمى آگه، زراه و رسم منزل ها
چو بينى حجت حق را، به پايش جان فشان اى فيض   متى ما تلق من الدنيا و اءهملها
دل مى رود ز دستم صاحب زمان خدا را   بيرون خرام از غيب، طاقت نماند ما را
اى كشتى ولايت، از غرق ده نجاتم   باشد كه باز بينم، ديدار آشنا را
اى صاحب هدايت، شكرانه ولايت   از خوان وصل بنواز، مهجور بينوا را
مست شراب شوقت، اين نغمه مى سرايد   هات الصبوح حيوا، يا اءيها السكارا
ده روز مهر گردون، افسانه است و افسون   يك لحظه خدمت تو، بهتر ز ملك دارا
آن كو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاج   اين كيمياى مهرت، سلطان كند گدا را
آيينه سكندر، كى چون دل تو باشد   با آفتاب تابان، نسبت كجا صها را
در كوى حضرت تو، فيض ار گذر ندارد   در بارگاه شاهان، (ره) نيست هر گدا را
به ملازمان مهدى كه رساند اين دعا را   كه به شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را
ز فريب ديو مردم، به جناب او پناهم   مگر آن شهاب ثاقب، نظرى كند سها را
چو قيامتى دهد رو كه به دوستان نمايى   بركات مصطفى را، حركات مرتضى را
تو بدان شمايل و خوه ز جدّ خويش دارى   به جهان در افكنى شور، چه كنى حديث ما را
دل دشمنان بسوزى، چو عذار بر فروزى   تن دوستان سراسر، همه جان شود خدا را
چه شود اگر نسيمى ز در تو بوى آرد   به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
به خدا اگر به فيضت، اثرى رسد ز فيضت   گذرد ز آسمان ها، بدرد حجاب ها را
خيز تا چاره اين غم به مناجات بريم   حاجت خود به بَرِ قاضى حاجات بريم
مقصد اصلى دل را كه لقاى مهدى است   همچو موسى اءرنى گوى به ميقات بريم
از خدا خدمت او را به تضرع طلبيم   به مناجات مگر (ره) به ملاقات بريم
ما خود آن حال نداريم، مقام تو كجاست   مگر از رهگذرت پى به مقامات بريم
نا رسيده به وصالت ز جهان گر برويم   بس خجالت كه از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مى بارد از اين قصر مقرنس برخيز   تا به ظل تو پناه از همه آفات بريم
در بيابان غمت گم شدن آخر تا چند   (ره) بپرسيم مگر پى به مهمات بريم
كوس ناموس تو از كنگره عرش زنيم   عَلم مهر تو بر بامن سماوات بريم
خاك كوى تو به صحراى قيامت فردا   همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
غير جان چيست كه تا در قدمش افشانيم   غير اخلاص چه داريم كه سوغات بريم
فيض بيهوده مكن بر سر هر كوى خروش   خيز تا چاره اين غم به مناجات بريم
با خون دل نوشتم نزد امام نامه   انى راءيت دهرا من هجرك القيامه
دارم من از فراقت در ديده صد علامت   ليس دموع عينى هذا لنا العلامه
گفتى ملامت آمد از كثرت حديثش   و الله ما راءينا حبا بلا ملامه
پرسيدم از خبيرى حال امام، گفتا   فى بعده، عذاب، فى قربه السلامه
با دشمنان مگوييد سرش، من آزمودم   من جرب المجرب حلت به الندامه
گر چه امام فرض است، بهر هدايت خلق   والله ما قبلنا من غيرك الامامه
اى فيض در وصالش مى كوش تا توانى   حتى تذوقُ منه، كاءسا من الكرامه

اشعارى از حكيم متاءله حاج ملا هادى سبزوارى (اسرار) (قدس سره)

شهر پر آشوب و غارت دل و دين است   باز مگر شاه ما به خانه زين است
آينه روست يا كه جام جهان بين   آتش طور است يا شعاع جبين است
با كه توان گفت اين سخن كه نگارم   شاهد هر جايى و پرده نشين است
شه تويى اى دوست در قلمرو دلها   كشور جان ها تو را به زير نگين است
خسرو عالمم به چشم نيايد   اگر تو اشارت كنى كه چاكرم اين است
بر سر بالين بيا كه آخر عمر است   رخ بنما كاين نگاه بازپسين است
هر كه به روى تو ديد زلف تو، گفتا   كفر به دين همچو شب به روز، قرين است
نيست چو بى نور لطف نار جلالت   نار تو خواهم كه رشك خلد برين است
در خورم ((اسرار)) تنگناى جهان نيست   مرغ دلم شاهباز سدره نشين است
دل و جانم فداى حضرت دوست   نى، فداى گداى حضرت دوست
چشم فتّان او بلاى دلست   دل فداى بلاى حضرت دوست
هست پاداش نيستى، هستى   نيست شور در هواى حضرت دوست
گر فنا شد وجود ما گو شُو   باد دايم بقاى حضرت دوست
از دل و دين و هست و نيست بِرست   هر كه شد مبتلاى حضرت دوست
خلد و كوثر به جرعه اى بفروش   غير مگزين به جاى حضرت دوست
دير جويان و هم حرم پويان   همه رو در سراى حضرت دوست
جمله زير لواى رحمت بين   خاصه اهل ولاى حضرت دوست
گاه جامم به لب گهى جانم   تا چه باشد رضاى حضرت دوست
دم عيسى گرفت باد سحر   از دم جانفزاى حضرت دوست
گشت ((اسرار)) از سرايت فيض   مرغ دستانسراى حضرت دوست

دو غزل از فقيه و فيلسوف عاليقدر آيت الله العظمى حاج شيخ محمد حسين اصفهانى (مفتقر) (قدس سره)

بر هم زنيد ياران اين بزم بى صفا را   مجلس صفا ندارد بى يار مجلس آرا
بى شاهدى و شمعى هرگز مباد جمعى   بى لاله شور نَبوَد مرغان خوشنوا را
بى نغمه دف و چنگ مطرب به رقص نايد   وجد سماع بايد كز سر برد هوا را
جام مدام گلگون خواهد حريف موزون   بِى مِى مَدان تو ميمون، جام جهان نما را
بى سرو قدّ دلجوى، هرگز مجو لب جوى   بى سبزه خَطَش نيست آب روان گوارا
بى چين طُرّه يار، تا تار كم ز يك تار   بى موى او به موئى هرگز مخر خُتارا
بى جامى و مدامى هرگز نپخته خامى   تا كى به تلخكامى سر مى برى نگارا
از دولت سكندر بگذر، برو طلب كن   با پاى همت خضر، سرچشمه بقا را
بر دوست تكيه بايد، بر خويشتن نشايد   موسى صفت بيفكن از دست خود عصا را
بيگانه باش از خويش و ز خويشتن مينديش   جز آشنا نبيند ديدار آشنا را
پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش   دانند اهل دانش عين بقا، فنا را
داروى جهل خواهى بطلب زپادشاهى   كاقليم معرفت را امروز اوست دارا
عنوان نسخه غيب، سرّ كتاب لا ريب   عكس مقدس از عيب، محبوب دلربا را
آيينه تجلى، معشوق عقل كلّى   سرمايه تسلى، عشاق بينوا را
اصل اصيل عالم، فرع نبيل خاتم   فيض نخست اقدم، سرّ عيان خدا را
در دست قدرت او، لوح قدر زبونست   با كِلك همت او، وَقعى مده قضا را
اى هدهد صبا گوى، طاووس كبريا را   بازا كه كرده تاريك، زاغ و زغن فضا را
اى مصطفى شمايل، وى مرتضى فضايل   وى اءحسن الدلائل، ياسين و طاوها را
اى منشى حقايق، وى كاشف دقايق   فرمانده خلايق، رب العلى عُلى را
اى كعبه حقيقت، وى قبله طريقت   ركن يمان ايمان، عين الصفا صفا را
اى رويت آيه نور، وى نور وادى طور   سر حجاب مستور، از رويت آشكارا
اى معدلت پناهى هنگام دادخواهى   اورنگ پادشاهى، شايان بود شما را
انگشتر سليمان شايان اهرمن نيست   كى زيبد اسم اعظم، ديو و دَدُ و دَغا را
اى هر دل از تو خرم، پشت و پناه عالم   بنگر دچار صد غم، يك مشت بينوا را
اى رحمت الهى درياب ((مفتقر)) را   شاها به يك نگاهى بنواز اين گدا را
دلبرا، دست اميد من و دامان شما   سر ما و قدم سرو خرامان شما
خاك راه تو و مژگان من ار بگذارد   ناوك غمزه و يا خنجر مژگان شما
شمع آه من و رخساره چون لاله تو   چشم گريان من و غنچه خندان شما
نه در اين دايره سر گشته منم چون پرگار   چرخ سرگشته چو گويى است به چوگان شما
درد عشق تو نگارا نپذيرد درمان   تا شوم از سر اخلاص، به قربان شما
خضر را چشمه حيوان رود از ياد اگر   رَسَدش رشحه اى از چشمه حيوان شما
عرش بلقيس نه شايسته فرش (ره) توست   آصف اندر صف اطفال دبستان شما
نبود ملك سليمان همه با آن عظمت   مورى اندر نظر همت سلمان شما
جلوه اى ديد كليم الله از آن ديد جمال   نغمه اى بود اءنا الله زبيابان شما
طاير سدره نشين را نرسد مرغ خيال   به حريم حرم شامخ الاءركان شما
قاب قوسين كه آخر قدم معرفت است   اولين مرحله رفرف جولان شما
فيض روح القدس از مجلس انس تو و بس   نفخه صور صفيرى است ز دربان شما
گر چه خود قاسم الاءرزاق بود ميكائيل   نيست در رتبه مگر ريزه خور خوان شما
لوح نفس از قلم عقل نمى گردد نقش   تا نباشد نفس منشى ديوان شما
هر چه در دفتر ملك است و كتاب ملكوت   قلم صنع رقم كرده به عنوان شما
چيست تورات ز فرقان شما، رمزى و بس   يك اشارت بود انجيل ز قرآن شما
هست هر سوره به تحقيق ز قرآن حكيم   آيه محكمه اى در صفت شاءن شما
آستان تو بود مركز سلطان هُما   قاف عنقاى قدم، شرفه ايوان شما
اى كه در مكمن غيبى و حجاب ازلى   آه از حسرت روى مه تابان شما
رخش همت بكن اى شاه جوانبخت تو زين   تا شود زال فلك، چاكر ميدان شما
زَهره شير فلك آب شود، گر شنود   شيهه زهره جبين توسن غرّان شما
((مفتقر)) را نه عجب گر بنمايى تحسين   منم امروز در اين مرحله حسّان شما

(با تلخيص)

 

قصيده اى از شهيد شيخ فضل الله نورى (قدس سره)

اى آن كه كسى سرو چو قد تو نديده   چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچيده
چون نرگس مستت به همه گلشن عالم   نه ديده چنين ديده و نه گوش ‍ شنيده
خضر ار لب لعل تو نمى كرد تمنا   تا حشر به سرچشمه حيوان نرسيده
نشناخته گفتند گروهى كه خدايى   پس مد شناساى تو را چيست عقيده
چيست تورات ز فرقان شما، رمزى و بس   يك اشارت بود انجيل ز قرآن شما
هست هر سوره به تحقيق ز قرآن حكيم   آيه محكمه اى در صفت شاءن شما
آستان تو بود مركز سلطان هما   قاف عنقاى قدم، شرفه ايوان شما
اى كه در مكمن غيبى و حجاب ازلى   آه از حسرت روى مه تابان شما
رخش همت بكن اى شاه جوانبخت تو زين   تا شود زال فلك، چاكر ميدان شما
زهره شير فلك آب شود، گر شنود   شيهه زهره جبين توسن غران شما
((مفتقر)) را نه عجب گر بنمايى تحسين   منم امروز در اين مرحله حسان شما

(با تلخيص)

 

قصيده اى از شهيد شيخ فضل الله نورى (قدس سره)

اى آن كه كسى سرو چو قد تو نديده   چون لعل لبت غنچه ز گلزار نچيده
چون نرگس مستت به همه گلشن عالم   نه ديده چنين ديده و نه گوش ‍ شنيده
خضر ار لب لعل تو نمى كرد تمنا   تا حشر به سرچشمه حيوان نرسيده
نشناخته گفتند گروهى كه خدايى   پس مدشناساى تو را چيست عقيده
واقف نشد از سر تو اى مخزن اسرار   جز عارف چل ساله كه در خرقه خزيده
مى كرد تجلى اگر اين يوسف ثانى   دلباختگان دل عوض دست بريده
دانم به يقين گر به رخت پرده نبودى   كس يوسف كنعان به كلافى نخريده
در مردمك ديده و از ديده نهانى   پيدا و نهان، غير خداوند كه ديده
دانى ز چه در پاى گل سرخ بود خار   از بس كه به گلزار ز شوق تو دويده
فاخته سان بهر تو با نغمه كوكو   هر لحظه از اين شاخ بدان شاخ پريده
از چيست كه بلبل شده دلباخته گل   زين رو كه يكى روز گلى دست تو ديده
زان روز كه من باخته ام نزد محبت   دانسته ام آخر به كجا كار كشيده
ديرى است زند زلف تو اندر دل ما نيش   افسون، نكند چاره اين مار گزيده
پنهان زعدويى، ز محبان ز چه اى دور   جان ها به لب از، هجر تو ماه رسيده
جز شربت لطف تو نداريم تمنا   حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده

چكامه بهاريه انتظار از حضرت امام خمينى (قدس سره)

آمد بهار و بوستان شد رشك فردوس برين   گل ها شكفته در چمن، چون روى يار نازنين
از ارغوان و ياسمن، طرف چمن شد پرنيان   و از اُقحوان و نسترن، سطح دَمَن ديباى چين
از قُمرى و كبك و هزار آيد نواى ارغنون   و ز سيره و كوكو و سار آواز چنگ راستين
شد موسم عيش و طرب، بگذشت هنگام كرب   جام مى گلگون طلب، از گل عذارى مه جين
خاصه كنون كاندر جهان، گرديده ملودى عيان   كز بهر ذات پاك آن، شد امتزاج ماء و طين
از بهر تكريمش ميان بر بسته خيل انبيا   از بهر تعظيمش كمر خم كرده، چرخ هفتمين
مهدى امام منتظر، نوباوه خير البشر   خلق دو عالم سر به سر بر خوان احسانش نگين
مهر از ضياءاش ذره اى، بدر از عطايش بدره اى   دريا زجودش قطره اى، گردون ز كشتش خوشه چين
مرآت ذات كبريا، مشكوة انوار هدا   منظور بعث انبياء، مقصود خلق عالمين
امرش قضا، حكمش قدر، حُبّش جنان، بغضش سَقَر   خاك رهش زيبد اگر بر طُرّه سايد حور عين
دانند قرآن سر به سر، بابى ز مدحش مختصر   اصحاب علم و معرفت، ارباب ايمان و يقين
سلطان دين، شاه زَمَن، مالك رقاب مرد و زن   دارد به امر ذوالمنن، روى زمين زير نگين
گر نه وجود اقدسش ظاهر شدى اندر جهان   كامل نگشتى دين حق ز امروز تا روز واپسين
ايزد به نامش زد رقم، منشور ختم الاءوصياء   چونان كه جدّ امجدش ‍ گرديد ختم المرسلين
نوح و خليل و بوالبشر، ادريس و داود و پسر   از ابر فيضش مستمد، از كان علمش مستعين
ظاهر شود آن شه اگر، شمشير حيدر بر كمر   دستار پيغمبر به سر، دست خدا در آستين
ديّارى از اين ملحدان، باقى نماند در جهان   ايمن شود روى زمين، از جور و ظلم ظالمين
من گرچه از فرط گُنه شرمنده و زارم ولى   شادم كه خاكم كرده حق با آب مهر تو عجين
خاصه كنون كز فيض حق مدحت سرودم آن چنان   كز خامه ريزد بر ورق، جاى مركب انگين
بر دشمنان دولتت، هر فصل باشد چون خزان   بر دوستانت هر مَهى بادا چو ماه فروردين
اى حضرت صاحب زمان اى پادشاه انس و جان   لطفى نما بر شيعيان، تاييد كن دين مبين

(با تلخيص)

 

يك بند از ترجيع بند راز هستى (نقطه عطف) از حضرت امام خمينى (قدس سره)

اى صورت رساى آسمانى   اى رمز نداى جاودانى
اى قله كوه عشق و عاشق   وى مرشد ظاهر و نهانى
اى جلوه كامل اءنا الحق   در عرش مرفّع جهانى
اى موسى صعق ديده در عشق   از جلوه طور لامكانى
اى اصل شجر، ظهورى از تو   در پرتو سرّ سر مدانى
بر گوى به عشق سرّ لاهوت   در جمع قَلندران فانى
اى نقطه عطف راز هستى   برگير ز دوست جام مستى

قصيده اى از مرحوم استاد مهدى الهى قمشه اى (رحمة الله عليه)

اى جمال زيبايت، ظل حُسن يزدانى   گشته آشكارا از وى، سرّ غيب پنهانى
اى به كشور ايمان، شهريار بى همتا   وى به عرصه امكان، گنج علم سبحانى
آيت خدايى تو، جان مصطفايى تو   قلب مرتضايى تو، هفت سرّ قرآنى
بر كمال صنع خويش، حق تبارك الله گفت   چون تو را به حُسن آراست، رب نوع انسانى
از تو بر سر آدم، تاج عزّ كَرّمنا   نوح را تويى رهبر، ز انقلاب طوفانى
زان جمال قدوسى، پرده بر فكن كز عشق   بر رخت شود حيران، چشم ماه كنعانى
از رخت نقاب افكن، راز عالمى بگشا   تا عيان شود بر خلق سرّ اول و ثانى
هم نهان و هم پيدا، در مَثَل چو خورشيدى   گر چه از نظر چنديست، زير ابر پنهانى
راه سخت و منزل دور، شام تار و مَه بى نور   پاى خسته، دل رنجور، رهبرا تو خود دانى
خاطر ((الهى)) را از رخت چو ماه افروز   كز غمت شب هجران، درهم است و ظلمانى

(با تلخيص)

 

مثنوى زمره دلباختگان از آيت الله مكارم شيرازى دامت بركاته

برو اى باد صبا كن گذرى   ببر از ما سوى آن شه خبرى
تو مهين پادشه خوبانى   تو در اين پيكر عالم جانى
جام دل از غم تو لبريز است   سينه پر اخگر و آتش خيز است
فاش مى گويم و دلباخته ام   به تو، از غير تو پرداخته ام
من همان روز كه بشناختمت   يك نگه كردم و دل باختمت
تو همان عيسى روح اللهى   وارث صدق كليم اللهى
آدم و نوح نبى اللهى   بهترين پور خليل اللهى
تو محمد تو حسين و حسنى   يادگار و خلف بوالحسنى
بهر ديدار تو در تاب و تبم   سخت شيدايى آن خال لبم
گر نبودى تو، افلاك نبود   آب و باد، آتش و هم خاك نبود
آدم بو البشر از كتم عدم   ننهادى به جهان هيچ قدم
عدل افسانه شده چون عنقا   قلب خونابه شده چون صهبا
حاش لله كه عنايت نكنى   مخلصان غرق كرامت نكنى
((ناصر))م از كرمت آگاهم   كمترين خادم آن درگاهم

(با تلخيص)
اين دفتر را با نثار خالصانه ترين، گرم ترين و سبزترين سلام ها به ساحت مقدس مولا و مقتدايمان، حضرت اءبا صالح حجت بن الحسن المهدى (عج) و دعا براى سلامتى و تعجيل در فرج آن حضرت، به پايان مى بريم.
سلام بر عصاره نبوت، خلاصه امامت، خاتم ولايت، مشعل هدايت و صاحب كرامت.
سلام بر نور ديده مصطفى.
سلام بر پور على مرتضى.
سلام بر دلبند فاطمه زهرا.
سلام بر صاحب كتاب و حديد؛ فرقان و ذوالفقار.
سلام على آل يس.
اللهم صل و سلم وزد و بارك على صاحب الدعوة النبوية و الصولة الحيدرية و العصمة الفاطمية و الحلم الحسنية و الشجاعة الحسينية و العبادة السجادية و المآثر الباقريد و الاثار الجعفرية و العلوم الكاظمية و الحجج الرضوية و الجود التقوية و النقاوة النقوية و الهيبة العسكرية و الغيبة الالهية امام السر و العلن، ابى القاسم محمد بن الحسن صاحب العصر و الزمان، قاطع البرهان و خليفة الرحمن و شريك القرآن و مظهر الايمان سيد الاءنس و الجآن و رحمة الله و بركاته.

علما شيعه و سرود انتظار,...
نویسنده : ddddd24.ir بازدید : 234 تاريخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 ساعت: 22:24